تبلیغات
پریزاد برکه نور

پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

تولدم مبارک

 

روزهای قشنگ پائیزی، وقـت دیدارمــــــــــان كه یـــادت هست

كوچــــه تنگ پشت زیــر گذر، كوی آشتــی كنان كه یادت هست

دزدكی هر قرار و هر دیـــدار، خنـــــــــــــده های بریــده و تبدار

توی كوچه مدام دلهــــــــره و ترس از ایـن وآن كه یـادت هست

راستی كوچه ها چه عطری داشت، پشت هر پنجره گل وگلدان

سهــــــــــم هر خانه بود انگاری تكه ای آسمان كه یادت هست

روز خیــس قشنــگ آذرمــــــــــــــــــــــاه، روز رویایــی تولد من

زیـر باران دویدن و بی تاب خنده تا كهكشـــان كه یــادت هســت

ســرخی شرم گونه هــــــــــــــایم را، وقتـی آ‌رام زیر لب گفتی:

چشمهایت كلافه ام كرده!باش بامن! بمــــــان! كه یادت هست

باز امشب شــب تولد من، لحــــــظه هایم پـر از حضــور تو بــود

باز بـــاران و جــــــای خالـی تو، بــاورم شد كه هیچ یادت نیست

 ( پریزاد برکه ی نور 13 آذر 1389 )

 

مادرم ، یک سال گذشت و من ...

می خواهم هر سال ، همین قصه را برایت بنویسم

قصه ای قدیمی اما ....

 

 

مثل همیشه به دنبال پروانه های سفید و خال داری بودم که برای لحظه ای روی زنبق هایم

می نشستند،بوسه ای می کاشتند و می رفتند .مادر که گویی منتظر شنیدن خبری بود ،

چشمان تیز بینش را به من دوخته بود و هر از گاهی با صدای دلنشین اش می گفت :

    یکتا ، مامانم فقط همین جا بازی کن .یه وقت دور نشی از من !! نگرانی در چشمان

میشی اش موج میزد . شیطنت دوباره در وجودم گل کرده بود .به سراغ الی رفتم ،

   مشغول بازی با غزل هایش بود .او که می دانست دلم برای نوازش ها و"خوشگلم "

 گفتن های مادرم تنگ شده ، مرا کنار خود نشاند و نقشه ای کشید . چیزی نگذشت که

گریه کنان به سمت مادرم رفتم . با نگرانی به طرفم برگشت و گفت : چی شده خوشگلـم ؟؟

  به الی چشمکی زدم و گلسری که به زحمت شکسته بودیم ، نشانش دادم و با گریه گفتم :

  گلسرم شکست. به چشمان من و الی که شیطنت در آن موج می زد نگاه کرد ،هردویمان را

   در اغوش گرفت و گفت : دستای کوچیک شما چه جوری تونست این گلسر رو به این

 روز در بیاره ؟؟ ناخداگاه، نگاهمان به طرف باران که پشت درخت قایم شده بود چرخید .مادر خندید

و گفت : ای شیطوناااا !!! کمی بعد الی صورتم را بوسید و رفت .من ماندم و آغوش گرم مادرم .

موهایم را شانه کرد و گفت : خوشگلــــم اینو بدون که  اغوش مامان بی بهانه به روت بازه .

  صورتم را می بوسید که فرشته ای آمد . صدایش کرد و مادر ناچار با او همراه شد. در چند

  قدمی من ایستاده بودند و آرام پچ پچ می کردند .به لب هایشان چشم دوختم

 اما نتوانستم متوجه حرف هایشان بشوم . چیزی نگذشت که مادر ، با چشم

گریان به طرفم برگشت و مرا محکم در آغوش گرفت . هرچه گفتم : مامان ؟؟ چرا گریه می کنی ؟؟،

جوابی نشنیدم کمی بعد بی آنکه چیزی بگوید ،رفت و مرا در باغ تنها گذاشت. کنار زنبق هایم

 نشستم ،گریه می کردم که باران دست در دست خدا آمد و آرام و بی صدا گفت : یکتا ؟؟!!

   خدا اینجاست ،با ما !!رو به خدا گفتم : مامانم چرا گریه می کنه ؟خدا آهی کشید و گفت :

   قرارست  به زمین سفر کند. با بغض گفتم : بی من ؟ باران دستان خدا را فشرد و گفت :

پریزاد ما ، نباید تنها بمونه . خدا دستی بر سر هردویمان کشید و گفت : من یه فکری دارم !!

با شنیدنش ، فریاد کشیدیم و خدا لبخندی زد و گفت: شـــــ... آرومتر !!

 باران گفت : من میرم بچه ها رو خبر کنم و من خوشحالتر از او گفتم : باید برم پیش مامانم

و صورت مخملی اش رو ببوسم .خدا گفت : عجله کنید ، وقت زیادی نداریم .به اتاق مادرم رفتم .

 رو به پنجره خوابش برده بود .کنارش نشستم و با بغض گفتم : روی زمین می بینمت مامانم .

   مراقب خودت باش ! آرام گونه هایش را بوسیدم و رها گفت : یکتا عجله کن . بچه ها منتظرات

هستند.باران بچه ها را یکی یکی صدا کرد . رها ماند که مادرم تنها نماند . خدا هم آماده بود .

می خواستیم دستانمان را دستان خدا بگذاریم که گفتم : الــــــــــــــــی ؟؟!! الهام کجاست؟

 رها : یکتا برو ، من الی رو روانه ی زمین میکنم.برو که پریزاد الان بیدار میشه و سراغتونو

 از من می گیره . برو !! رو به رها گفتم : مراقبش باش ، مبادا اشک بریزه !!

  دستانمان در دست خدا چفت شد و  به زمین آمدیم و تولد مادرم را به انتظار نشستیم....

                                        دختر و تک زنبق مامان : یکتا

                                                                                                                     13 آذر 1389

 

 

 

تولدت مبارک مادر صبور و پری زادم

 

  هدایا :

   ندای پریزاد از دیار باقی               « تقدیمی از زهرا جعفری »

************************

      « تقدیمی از استاد علی اصغر نجفی »

************************

دور بودن از عزیزم مشکل است
امتحان باوفایی در جدایی حاصل است
گر چه من دورم ز پیشت ای عزیز                    « تقدیمی از یک دوست »
دوریت دریا و یادت ساحل است

بانو تولدتون مبارک

********************

کنار ساحل و تنهایی شبانه یادت هست
صدای ساز من و ان ترانه یادت هست
نسیم سرد و خروش غریب ان امواج

صدای ملتمس موج و ان کرانه یادت هست      « تقدیمی از استاد امیرحسین امیریان »
کرشمه های ناز و دویدن بسوی جنگل سبز
بهم رسیدن و نجوای عاشقانه یادت هست
.....
......

گذشت انشب و هرگز نشد فراموشم
جداشدن و قهر بی بهانه یادت هست

*********************

تویی كه عاشق باران مستمر باشی
برای قطره ی باران تو یك ثمر باشی

پری كه زاده شدی با صدای دریایی
بگو چكار كنم تا كه بیشتر باشی

چطور در قفس تنگ زندگی بودی     « تقدیمی از علی سعید پور »
برای خالق دنیا تو یك اثر باشی

و عاشقانه سروده خدا برای دلت
تو وارث همه ی واژه های تر باشی

چگونه می شود اینبار در غزل جا داد
صنوبری كه برای غزل هنر باشی

نمی شود كه برایم همیشگی باشی
مثال بارش باران ، تو مختصر باشی

 

 

با تشکر فراوان از : زهرا جعفری ( دریا ) 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 01:00 ق.ظ توسط پریزاد   نظرات |

محرم نوشت :

فرا رسیدن ماه محرم را به شما دوستان همیشگی پریزاد

تسلیت می گویم. هرگاه دلتان بارانی شد، دل های بارانی

 بیماران و محکی ها را فراموش نکنید .

http://khodaye-baran.persiangig.com/Mohsen-Yeganeh-Kash.mp3 http://paieze89.persiangig.com/audio/yad.wma http://dc147.4shared.com/img/414482657/579a0999/dlink__2Fdownload_2F6LytHKzc_3Ftsid_3D20110519-120526-0333c350/preview.mp3 stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">

کلیپ به صورت مستقیم پس از لوود شدن پخش خواهد شد

در صورت موفق نشدن کلیک کنید لطفا!!


نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 06:59 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |

 

                  

 

 

در گام های پاک تو نازی خـــــــدایی است

آوای هر کلام تو سازی خـــــــــدایی است

گوید نگاه مست و دل انگیز و گــــرم تـــو

این چشم نیست جلوه ی رازی خدایی است

دیدم نمـــــاز خـــــواندن و آرامـــش تــــرا

بی شک چنین نماز, نمازی خدایـــــی است

وقتی نگاه گـــــرم تـــــو آید به سوی مــن

گویــــــی نگاه بنـــده نوازی خـــدایی است

چشمت طلوع صبح و فروغ سحرگهی است

این چشم نیست جلوه ی رازی خـدایی است

 

                                       ( پریزاد برکه نور )

 

 


نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد 1390 ساعت 01:04 ق.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak