پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

می خواستم ستاره بچینم
دستم نمی رسید
بر سر دستانت
به آسمان رفتم
و یک سبد ستاره آوردم
چه ارتفاعی دارد
عشق!

_______________


کاش
گل های مصنوعی
از تشنگی
دشت های شقایق
خبر داشتند

_______________


در میهمانی نگاهت
یک حبه بوسه ام
قهوه چشمانت را
شیرین کرد
آن چنان که
به سرفه افتادم

_______________


چرا گنجشکها
عاشق قناری ها نمی شوند
و چلچله ها
عاشق کبوترها؟
عشق بازی دو مرغ عشق
چه شکوهی دارد!

_______________


بهار
با مهربانی
به تسلای دلم آمد
هنگام رفتن
خزان زده بود


_____________________________

آرامشی را بر هم زدن، برای رسیدن به آرامش، اصلا زیبا نیست

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد 1388 ساعت 02:29 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak