تبلیغات
پریزاد برکه نور - سوالم را نمی گویند پاسخ...

پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

سوال                                                                وقتی دل ام در هوای فرزندی بود

گل خورشید شكوفا شده صبح آمده است

باز آواز قناری ها را می شنوم

و صدای پر گنجشك و كبوتر ها را

و صدای وزش باد میان بر و بالای درختان

هن و هن نفس آب كه از میله ی باریك شلنگی جاری ست

خانه همسایه چه هوائی دارد !

می روم پنجره را باز كنم

تا كه نور خورشید

زحمت رد شدن از شیشه  آن را نكشد

نور خورشید میان گل ها

روی سر شاخه آن توت بلند

روی آن شاخه پر بار انار

روی گل های حیاط

بوته های گل سرخ و گل یاس

روی آن شاخه نارنج قدیمی و نجیب

با نفس های اقاقی به دل باغچه ها

روی آن شاخه ی سیب قرمز

با همه بازی و شوخی دارد

خانه همسایه

پر از آوای حیات و نفس زندگی است

لحظه ای پنجره را می بندم

شاید این بار هزارم باشد

كه به خود می گویم :

كاش می دانستم

كه چرا باغچه خانه من سیب ندارد(1)

كه چرا ... ؟


1 - با اشاره به مضمون شعری از حمید مصدق








نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1388 ساعت 11:48 ق.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak