پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

بیدارم از گرمای تب ، شب هــای پر خمیـــــازه را

انگار شب قـــد می كشد ؛ فـــردا نمی آید چــــرا ؟

در امتـــداد پنـــجره ، مهتـــاب هم دیــــــــوار شد

كوچــه شبیه شب شــده؛ در سایه ای نا آشــــــنا

هرگـــــــز نشد باور كنی ؛ یك لحظه احساس مرا

من عاشق ات بودم ولی ، ماندی تو در تردید ها

باران نمی باری چــرا؟ سیلاب می خواهد دل ام 

بایـــد بــباری بر تن ام ، آرامشی بی انـــــــــتها

با اینكه هر شعرم تو را می خــواند اما زیـر لب

گفتــم برو ! اینجـا نمان ! دیگر نمی خواهم ترا

اسیلاب


نوشته شده در یکشنبه 24 آبان 1388 ساعت 09:06 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak