تبلیغات
پریزاد برکه نور - یکی بود و...

پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

اون وقت ها که یکی بود و... نه! نه! فقط همون یکی بود؛

پریزاد کوچولویی سر نشین برکه ی نور و میهمان همیشگی آینه ها بود.

او به آب و آینه و باران، زنده بود و تجلی پُر شوری بود از نور و صداقت و روشنایی.

در یک روز تب کرده و غمگین، که آسمان نفس نفس می زد؛

نم نم باران بشارت باریدن داد.

دل آینه تپید. پریزاد به رقص آمد.

پریزاد باران را می پرستید.

باران بهانه ای بود برای بودنش.

او با لالایی باران چشم بر هم می نهاد و با هرم نفس های باران چشم می گشود.

باران «بابایی» پریزاد بود.

او را در آغوش می کشید و دانه های درشتش رامیان خرمن گیسوان پریزاد می کاشت.

آن روز هم پریزاد کوچولو، مثل همیشه آغوش بر باران گشود.

باران بر آینه بارید.

پریزاد با فریادهای بابایی! بابایی! بغلم کن! بغلم کن! با اشتیاق زیر باران رفت.

و همراه با آب و آینه به پایکوبی پرداخت.

باران بی رحمانه به تازیانه اش گرفت.

زنگار آینه را پوشاند.

آسمان از نفس افتاد.

دل خدا گرفت.

باران سمی بود.

از آن روز پریزاد برکه ی نور سر بر زانوی غم نهاده.

پلک نمی زند، نمی خندد، نمی گرید، خوب نگاه کن! حتی نفس نمی کشد.

پریزاد برکه نور مرده است.

_____________________________

آرامشی را بر هم زدن، برای رسیدن به آرامش، اصلا زیبا نیست


_____________________________

آرامشی را بر هم زدن، برای رسیدن به آرامش، اصلا زیبا نیست


نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر 1388 ساعت 10:07 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak