تبلیغات
پریزاد برکه نور - سارا خواهر زاده پریزاد

پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

به نام خدا

آوای باد انگار آوای خشكسالیست

بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست

باید كه مهربان بود، باید كه عشق ورزید

زیرا كه زندگانی هر لحظه احتمالیست

حدودا اوایل هفته قبل بود كه شب ساعت 10 دیدم موبایلم چشمك زد و متن SMS از طرف خاله شهین: بزنگم؟ تعجب نكردم. چون با هم زیاد بده و بستون با SMS‌ داشتیم. خودم زنگ زدم. سلام! صدای مهربون و خسته خاله شهین: سلام خاله جون. ببخشید دیر وقت...

خلاصه حالش بد بود. مشاوره پزشكی می خواست. وضعیتش اورژانس بود. بهش گفتم هر طور شده امشب بره بیمارستان. بعد هم به مامانم زنگ زدم، تاكید كردم كه هر طور شده خاله امشب باید بره بیمارستان. خوشبختانه پسر خاله ام اونجا بود...

فردا شب زنگ زد، خوشحال شدم كه حالش اینقدر خوبه كه خودش زنگ زده. گفت ‍CCU هستم و تشخیص بالای سرش رو برام خوند. گفتم نترس سكته نكردی. خوشحال شد. گفت جدا !! پس خیالم راحت باشه؟ كلی خندیدیم

دو شب پشت سر هم زنگ می زد. ولی چون داروی آرامش بخش می گرفت وسط حرف زدن خوابش می برد. بعد دوباره می پرید و باز هم تعریف می كرد.

مشكلش كلیه هاش بود كه در اثر دیابت از كار افتاده بود. من همش منتظر بودم زودتر دیالیزش كنن و مرخص بشه. گفت: از دیالیز می ترسم. گفتم: شاید دائمی نباشه. گفت: اگه پیوند بخوام می تونی كاری كنی خاله؟ گفتم آره نترس. خندیدو خوابید.

جمعه مامان رفته بود دیدنش. به موبایل مامان زنگ زدم، با خاله صحبت كردم. گفتم ببخشید كه به خاطر امتحانات نتونستم بیام دیدنت گفت: اختیار داری خاله. تو بزرگترین كارو برام كردی

شنبه عصر مامان گفت: وضعیت خاله معلوم نیست. حالش بده چرا دیالیزش نمی كنن؟ از طریق یكی از دوستام پیگیر شدم و دكترش رو پیدا كردم. دكتر گفت به علت حجم زیاد آبی كه در سراسر بدنش جمع شده قلبش نارسا شده و توان پمپ كردن ندارد. با این قلب زیر دیالیز دوام نمیاره. برای همین منتظر بهبود قلبشیم...

11 صبح امروز خاله شیرین زنگ زد: مثل این كه خاله یك بار ایست قلبی كرده و برگشته... دیگه نشنیدم چی می گه. فقط بهش گفتم شماره خاله سیمین كه همراهش هست رو بده و.... صدای گریه خاله سیمین كه می گن برگشته و....

به بابام زنگ زدم گفتم مامانو آماده كن خاله داره می ره.

یه سوالو همه از من می پرسن كه نمی دونم چی جواب بدم. این كه: وضعش چطوره؟ و جواب من سكوت بود. یعنی دیگه رفته........

خیلی ناگهانی بود. خاله شهین با اون چشم های سبز و نگاه نافذ....

شب اومدم دم خونش، خیلی سعی كردم خودم رو كنترل كنم. ولی نشد. جلوی در، های های گریه منو عبور خاطرات « من و خاله » از بچگی تا بزرگی. از روزی كه برام خوند: سارای نازی دارم، خیلی دوسش می دارم، حوصله ام كه سر می ره، سر به سرش می ذارم، بهش می گم عزیزم، بیا بشین كنارم... تا روزی كه برایم گفت:

حضور خلوت انسی، خیال را مانی

لطیف و پاك و ظریفی، هلال را مانی

و شعرها و نوشته هایش، خاطرات خانه پدری، راز گل سرخ و كتاب هنوز منتشر نشده.

چه زود این زمستون لعنتی، باغ سبز چشم های خاله رو ازمون گرفت. به قول حسین پسر خاله ام: دیگه خاله آب نمی خواد كه شیشه ها رو براش پر كنیم و بتونه برامون حرف های قشنگ بزنه.

كی گفت بچه نداره. بچه های خواهر هاش، از بچه براش عزیزتر بودند، بچه های مدرسه، بچه های وبلاگ، بچه های دانشگاه، بچه های شب شعر.....

و گذر كرد و رفت ولی احساس اش در میان اشعار زیبایش  برایمان مانده

سارا خواهر زاده پریزاد


نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن 1389 ساعت 11:54 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak