پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

این ما و من نتیجه ی بیـــــگانگی بود

صد دل به یكدگر چو شود آشنا یكیست

 

این غزل را از راه دور تقدیم می كنم به همه دوستان خوب و نازنینم

از كرخه تا راین

تنـــها كنــــار " راین " من ام بیقــــــرار تو

با یاد " كـــــرخه " رود قشنــــــگ دیار تو

قسمــــت نشد كه تشنگی عمــــر رفتـــه را

جبــــران كنم به جــرعه ی عشقی كنار تو

اینجا هوای شهر پر از بوی غـــربت است

دور از نگـــاه روشـن و چشـم ِ خمـــار تو

بغضی ست در گلــوی پر آواز و خسته ی

عاشـــق ترین قنــــاری دور از بهــــار تو

تنـــــها ترین مســــافر پرواز آخـــــــــــرم

تنــــها ترین شهـــــاب جـــدا از مـــدار تو

 

                                                21/3/89

پ . ن 1 - شاید نتوانم از همه برای این پست دعوت كنم

پ . ن 2 - صنوبر صبر را خانه خود بدانید

پ . ن 3 – كسی را برای حضور در خانه خودش دعوت نمی كنند

http://www.smart-travel-germany.com/image-files/dusseldorf-tvtower_large.jpg


نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1389 ساعت 01:00 ق.ظ توسط پریزاد   نظرات |

امروز صنوبر صبر یك ساله شد

این یك سال با تمام بدی ها و خوبی هایش گذشت

در این دنیای مجازی با عزیزانی آشنا شدم كه از هر واقعیتی واقعی تر بودند

خیلی دوست داشتم از ایشان نام ببرم اما می ترسم نامی از قلم بیفتد و شرمنده شوم

اما خدا می داند و خودتان هم می دانید كه چقدر دوست تان دارم

حرف برای گفتن بسیار دارم اما همه را می گذارم برای روزی كه...

فقط اشاره می كنم به چند مطلب ارزنده ای كه در این یك سال آموختم

1 – بعد از این مراقب باشم ؛ چرا كه لطف مكرر ، حق مسلم تعبیر می شود.

2 – ظرفیت اكثر آدم ها برخلاف ادعاهای شان بسیار اندك است.

3 – باید به هر كس به اندازه ظرفیت اش اعتماد كرد .

پ . ن 1 - سفری دراز در پیش دارم یقینن در هر فرصتی ولو اندك به دیدارتان خواهم آمد

پ . ن 2 - روز 19 خرداد 88 با چند سپید به دیدارتان آمده بودم دوباره

خواندن شان خالی از لطف نیست

1

می خواستم ستاره بچینم

دستم نمی رسید

با دستان ات

به آسمان رفتم

عجب ارتفاعی دارد عشق!

2

كاش گل های مصنوعی

از تشنگی دشت های شقایق

خبر داشتند

  3      

در میهمانی نگاه ات

یك حبه بوسه ام

قهوه چشمان ات را آنقدر شیرین كرد

كه به سرفه افتادم

4

از سقف خاطرات ام

یاد تو چكه می كند

وای اگر بند بیایی

5

بهار

با مهربانی به تسلای دل ام آمد

وقت رفتن

خزان زده بود

 

http://old.ostan-ag.gov.ir/newsite/DesktopModules/Articles/MakeThumbnail.aspx?Image=/newsite/Portals/0/futhbydrth.jpg&w=400


نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1389 ساعت 09:10 ق.ظ توسط پریزاد   نظرات |

به یاد امام خمینی

مردی كه قصیده عزت اسلام را دوباره سرود

چند ماهی پس از پیروزی انقلاب بود و من با شروع سال تحصیلی جدید با حكمی كه

از زنده یاد شهید رجایی دریافت كرده بودم به عنوان نماینده تام الاختیار ایشان در بخش شمال ورامین (پاكدشت) به عنوان مدیر راهنمایی ودبیرستانی دخترانه مشغول به كار شدم دبیرستانی در یك منطقه نظامی در همان حوالی بود كه مختلط اداره می شد یعنی دختران و پسران با هم به كلاس می رفتند و یكی از وظایف من جدا سازی این مدرسه بدون ایجاد كوچكترین درگیری بود بماند...روزهای فراموش نشدنی و جالبی بود و لطف و عنایت حضرت عشق سایه گستر بر سرما

تا آنجا كه استقبال عمومی و غیر قابل باوری از طرح ما شد و نه تنها كوچك ترین مشكلی ایجاد نشد كه جمعی از بهترین نیروهای بعد از انقلاب ما از میان همین جوانان نازنین و محجوب بودند اما اصلن حرف ام چیز دیگری بود

یكی از روزهای قشنگ مهرماه ساعت 5 صبح با زنگ تلفن دفتر بیدار شدم(آن ایام شب ها هم در مدرسه می خوابیدم همانطور كه همسرم نیز كه مسئولیت مهمی در همان منطقه نظامی داشت شب ها را در محل كار می ماند)

گوشی را برداشتم یكی از دوستان با هیجان و اشتیاق خاصی گفت: امروز یك ملاقات خصوصی با امام داریم میای؟ كور از خدا چی می خواد دوچشم بینا.

دردسرتان ندهم ساعت11 صبح با تعدادی اندك از مسئولان وقت خدمت امام بودیم

بعد از حرف ها و سخنان گوناگون نوبت به من رسید

من بعد از عرض ادب برخاستم خودم را معرفی كردم چادرم را از سربرداشتم و با همان مانتو و شلوار كرم و مقنعه ی قهوه ای مقابل امام ایستادم و گفتم آیا این حجاب از نظر اسلام اشكال دارد؟

باور كنید صدای آه و ایوای همان تعداد اندك مثل شلیك هم زمان پنجاه تا خمپاره 60 بر اعصاب من فرود آمد اما امام همان طور كه زیر لب می گفتند خدا مرحوم پدرتان را رحمت كند نگاه كارشناسانه ای كردند و فرمودند : نه! حجاب اسلام هم چیزی بیشتر از این نیست و من دستی به هم زدم و گفتم فداتون بشم. نمی دانم زیربار شماتت آن همه نگاه خودم نشستم یا مرا نشاندند فقط دیدم امام استكان چای خود را مقابل من گذاشتند و گفتند: برای شادی روح پدرشان صلوات بفرستید استكان را بی تعارف برداشتم و به جرعه ای سر كشیدم

خدا شاهد است اگر آن روز امام با آن نگاه موشكافانه از وضعیت من آگاه نشده بودند حتمن به علت شرمندگی وخشكی حلق و حنجره و منخرین مرده بودم

                                          *******************

آخرین ملاقاتی كه با امام داشتم قبل از رفتن به ماموریت خارج از كشور بود در اسفند ماه 64 و دیدار دیگر فریاد زنان و برسر كوبان از این فرودگاه به آن فرودگاه برای رسیدن به آخرین دیدار و این غزل یادگار دردناكی از همان روزهاست:

              كجــــاست آن كه دل اش آیـــت بهــــــاران بود

              كجــاست آن كه نگــــاه اش ستــــاره باران بود

              كجاست آن كه شب و روز روی لب هــای اش

              تلاوت خــــوش گلــــواژه هــــای قـــــرآن بود

              كجــــاست قافـــــله ســـــالار علـــــم و آگــاهی

              كجاست آن كه همــه عشق بود و عـــرفان بود

              نگــــاه مشــــرقی اش هــــم كـــلام آینــــــه ها

              میـــان قاب دوچشـــــم اش غــــم شهیــدان بود

              به پهــــن دشت نگاه اش هــــزارها خورشیــــد

             شكــــوه قامت سبــــــز اش چو كوهســاران بود

             كجــــاست پــرچــــــم در اهتـــــزاز دستـــــانی

              كــــه در كف اش همــه اعجاز پور عمران بود

              كجـــاست آنكـــــه به محـــــراب آبـــرو می داد

              طـــــلوع صبـــح ز پیشـــــانی اش نمــایان بود

               فــــروغ جان و جهـــان بود و رفت از كف ما

               یگـــانه مرد بـــــزرگی كه روح ایمــــــان بود

 

              


نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد 1389 ساعت 11:44 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak