پریزاد برکه نور

در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم//جلیل صفربیگی

نكته: برای شنیدن دكلمه  از مرورگر Internet Explorer استفاده كنید

لینك دانلود - حجم  1.03 MB

راه وصال

آن كس كه او را می جوید و او را می طلبد؛

چه باك از این كه به دارش كشند

و یا هم چون « عین القضاه » شمع آجین اش كنند؛

كه طالب دیدار، به دنبال «یار» است

و با چشم جان، در جست و جوی راه وصال.

ره پوی خسته ی دلداده را،

هراساندن از خار مغیلان كودكانه است

و دیوانه ی اسیر عشق را، ترساندن از زنجیر نابخردانه.

عمری است كه در جست و جوی اویم و پایم

پر آبله از خار ها و سنگ هایی كه

«راهم را هدف گرفته اند و نه پایم را»

اما شوریده سر را چه پروای نام و نان

كه پیر و مرادم غزل خوان و دست افشان

ایستاده بر قله ی بلند بی نیازی

به پایداری ام می خواند

كاش می دانستی

سر خوشان مینای وصل را مستی از سر نرود

و مهجوران فنا در عشق را، آرزوی دیدار از دل

یك دل بود كه در گرو «یار» رفت و دیگر دلی نیست تا به دنیا درآویزد

هر چه هست اوست. قدم اوست، قلم اوست، هستی اوست، مستی اوست،

فنا اوست، بقا اوست و ... دیگر هیچ

هر چیز به غیر از او هیچ

رهروان عشق را طی طریق آسان است

و پویندگان دلداده را جز بر محضر «یار» بر «دیاری» توقف ناجایز

غرض چند كلام بود:

دنیا به دنیا داران اش ارزانی

علی یارت!


http://www.free-picture-host.com/images/6cTGpm1282094414.jpg


پ.ن1:
خنده هایت هم بوی باران می دهد

وقتی دل ابری ات را می تكانی

پ.ن2:
آرام می باری

گرم می نوازی

طوفانی عشق می ورزی

تو به طور شگفت انگیزی خودت هستی

پ.ن3:
كاش گل های مصنوعی

از تشنگی

دشت های شقایق خبر داشتند

نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 ساعت 08:37 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


دنیای تنگ ات

پایم را می زند


من؟


زنی از جنس نور و بلور


تمثیل آرمان های مچاله شده


جرم؟


وفا داری به منشور آب و آینه و باران


دنیای ات را بگیر


کفش هایم را پس بده!

_____________________________

آرامشی را بر هم زدن، برای رسیدن به آرامش، اصلا زیبا نیست


نوشته شده در جمعه 12 تیر 1388 ساعت 11:18 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |

اون وقت ها که یکی بود و... نه! نه! فقط همون یکی بود؛

پریزاد کوچولویی سر نشین برکه ی نور و میهمان همیشگی آینه ها بود.

او به آب و آینه و باران، زنده بود و تجلی پُر شوری بود از نور و صداقت و روشنایی.

در یک روز تب کرده و غمگین، که آسمان نفس نفس می زد؛

نم نم باران بشارت باریدن داد.

دل آینه تپید. پریزاد به رقص آمد.

پریزاد باران را می پرستید.

باران بهانه ای بود برای بودنش.

او با لالایی باران چشم بر هم می نهاد و با هرم نفس های باران چشم می گشود.

باران «بابایی» پریزاد بود.

او را در آغوش می کشید و دانه های درشتش رامیان خرمن گیسوان پریزاد می کاشت.

آن روز هم پریزاد کوچولو، مثل همیشه آغوش بر باران گشود.

باران بر آینه بارید.

پریزاد با فریادهای بابایی! بابایی! بغلم کن! بغلم کن! با اشتیاق زیر باران رفت.

و همراه با آب و آینه به پایکوبی پرداخت.

باران بی رحمانه به تازیانه اش گرفت.

زنگار آینه را پوشاند.

آسمان از نفس افتاد.

دل خدا گرفت.

باران سمی بود.

از آن روز پریزاد برکه ی نور سر بر زانوی غم نهاده.

پلک نمی زند، نمی خندد، نمی گرید، خوب نگاه کن! حتی نفس نمی کشد.

پریزاد برکه نور مرده است.

_____________________________

آرامشی را بر هم زدن، برای رسیدن به آرامش، اصلا زیبا نیست



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر 1388 ساعت 10:07 ب.ظ توسط پریزاد   نظرات |


Design By : Pichak